حكيم ابوالقاسم فردوسى

1016

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چغانى شهى بد فغانيش نام * جهانجوى با لشكر و گنج و كام فغانيش را گفت كاى نيك خواه * دو فرزند بوديم زيباى گاه پدر تاج شاهى بكهتر سپرد * چو بيدادگر بد سپرد و بمرد چو لشكر دهى مر مرا گنج هست * سليح و بزرگى و نيروى دست فغانى به دو گفت كآرى رواست * جهاندار هم بر پدر پادشاست بپيمان سپارم سپاهى ترا * نمايم سوى داد راهى ترا كه باشد مرا ترمذ و ويسه گرد * كه خود عهد اين دارم از يزدگرد به دو گفت پيروز كآرى رواست * فزون زان به تو پادشاهى سزاست به دو داد شمشير زن سى هزار * ز هيتاليان لشكرى نامدار سپاهى بياورد پيروز شاه * كه از گرد تاريك شد چرخ ماه بر آويخت با هرمز شهريار * فراوان ببودستشان كارزار سرانجام هرمز گرفتار شد * همه تاجها پيش او خوار شد چو پيروز روى برادر بديد * دلش مهر پيوند او برگزيد بفرمود تا بارگى بر نشست * بشد تيز و ببسود رويش بدست فرستاد بازش بايوان خويش * به دو خوانده بد عهد و پيمان خويش پادشاهى پيروز يازده سال و چهار ماه بود [ بر تخت نشستن پيروز و خشكى هفت سال افتادن بر زمين ايران ] بيامد بتخت كيى بر نشست * چنانچون بود شاه يزدان پرست نخستين چنين گفت با مهتران * كه اى پر هنر پاك دل سروران همى خواهم از داور بىنياز * كه باشد مرا زندگانى دراز كه كه را بكه دارم و مه بمه * فراوان خرد باشدم روز به سر مردمى بردبارى بود * سبكسر هميشه بخوارى بود ستون خرد داد و بخشايشست * در بخشش او را چو آرايشست زبان چرب و گويندگى فرّ اوست * دليرى و مردانگى پرّ اوست هران نامور كو ندارد خرد * ز تخت بزرگى كجا بر خورد خردمند هم نيز جاويد نيست * فرى برتر از فرّ جمشيد نيست چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد * نشست كيى ديگرى را سپرد نماند برين خاك جاويد كس * ز هر بد بيزدان پناهيد و بس همى بود يك سال با داد و پند * خردمند و ز هر بدى بىگزند دگر سال روى هوا خشك شد * بجو اندرون آب چون مشك شد سه ديگر همان و چهارم همان * ز خشكى نبد هيچ كس شادمان هوا را دهان خشك چون خاك شد * ز تنگى بجو آب ترياك شد ز بس مردن مردم و چارپاى * پيى را نديدند بر خاك جاى شهنشاه ايران چو ديد آن شگفت * خراج و گزيت از جهان بر گرفت بهر سو كه انبار بودش نهان * ببخشيد بر كهتران و مهان خروشى بر آمد ز درگاه شاه * كه اى نامداران با دستگاه غله هرچ داريد پيدا كنيد * ز دينار پيروز گنج آگنيد